زمزمه دل تنگی
تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...
در پی معشوق خود ناباورانه من دوانم... یک فریب کوچک و ساده ان هم از دست عزیز ی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد... می خواستم در ابتدای راه پیمانی ببندیم در امتداد راه اوازی بخوانیم تو در متن زیباترین واژه ها می درخشی غروب است و باران به هر گام تو حتی ولی باز

باخودچه اندیشه میکند
حتا بدون بال هم کبوتر کبوتر است...
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
با سایبان گیسوان تو
با فرشی از ذرات جان من
انگاه بنشینیم و پر سازیم پیمانه ها را از شراب ذوق
هر جرعه ای را سر کشیم از عشق
هر لحظه ای را پر کنیم از شوق
تصمیم اغاز سفر با تو

با دستهای مهربان تو
با بازوان پر توان من
با خند ه های چون حریر تو
با شعر های دلپذیر من...
و از پشت تصویر های مه الود
یا غرقه در رنگ و رویا
نشان تو پیداست
که در لهجۀ اب
و در باغ موسیقی باد
صدای تو جاریست
نغمه در نغمه گل می شکفد
دل انگیز و پر شور
خطوط غبار شکسته
تو را هر زمان با هزاران زبان می سرایند
تو ان سروده ی سرودی
که پایان ندارد...
| Design By : Night Skin |

