تبليغاتX
زمزمه دل تنگی
زمزمه دل تنگی

روزهایی که گذشت

کنار پنجره اتاقم رو به حیاط کوچک خانه رو به اسمان رو به شب
ارزوی من شکفتن گل ارزوهای همه
شکوفا شدن ارزوهای پسرعمو...؟
برای خودم ارزویی ندارم.!؟
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:37 توسط معصومه| |

همه چیز تموم شده دوباره یکی به قدرت نشست گرچه برا من فرقی نمی کنه کی باشه
همشیه می خوام کسی به بالا بالاها برسه که لایق اون باشه و جز خدا و برای رضای اون نخواد
کسی باشه که برا مردم کاری کنه   نمیخواد ورد زبونش همش اسلام و ... باشه تو عملش اسلام رو پیاده کنه و به فکر مردم رنج کشیده ای باشه که دستشون به هیچ جایی بند نیست 
کاش می شد گفت که به اون روز برسیم که تو مملکتمون شاهد دیدن صحنه های دلخراش نباشیم و شاهد بی نوایی ادمهای که از جنس دردند
کاش به اون روز برسیم که چشمون زنی رو نبینه که برا سیر کردن شکم بچه هاش مجبور باشه

غذایی رو که جلوی گربه باشه برداره با خودش ببره
کاش به اون روز برسیم که شاهد خودفروشی کسی نباشیم تا
کاش به اون روز برسیم که همه برا ی همدیگه کاری بکنیم
مهم نباشه کی باشیم کجا باشیم
کاش به اون روز برسیم که نقابها بر داشته بشه و ادم ا یک رنگ باشن
کاش به اون روز برسیم که همه خودشون باشن حق  رو بگن و نخوان  کسی رو بازیچه کنند
تا از پلکان قدرت بالا برن
و
.
.
.
اخرش چی ؟همه یه روز می میریم و هیچی  هم با خودمون نمی بریم
این روزا دیدن همهمه های مردم واسه من که واقعاً جالبه دیدنی و خیلی هم دوس دارم که بدونم اخرش چی میشه؟
و واقعاً این وسط کی راسته کی دروغه؟
گرچه با به اتش کشیدن و جنجال و کشتن ادمای بی گناه کاملاً مخالفم
دیروز من هم در تظاهراتی که بخاطر کشتن دانشجویان دانشگاه تهران بود شرکت کردم
و همرنگ با جماعت سیاهپوش شدم وشالای سیاه خودمون رو بدور دهان بستیم تا  به همه بگیم که از کشتن و خشونت جلو گیری کنیم
 با نمایش خیلی از ادمای که بودند و با بستن پارچه های سبز دور انگشت و سر و دست و بازو وزانو
مخالف بودم و واقعاً هنوز نمی دونم کی واقعاً برا اینهمه بدبختی تو کشور ما کاری می تونه بکنه

اخر این ماجرا چی میشه؟؟؟
..................................................................................................
پی نوشت:امید دارم که دیگر خون هیچ بی گناهی بر زمین نریزد  

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:13 توسط معصومه| |

شهر را سکوتی خاموش در بر گرفته ست صدایی نیست از خیابانهای تنگ و باریک عبور می کنم از کوچه های پر پیچ و خم که هر یک انبوهی از ساختمانهای عظیم را در خود نگاه داشته اند
نگاهم به عظمت ساختمانها خیره می ماند و حسی درونم از این که این همه زیبایی را می بیند به خودش می بالد
ایا کسی می داند در این زیبایی دست انسانها ارامشی ست؟کسی در انها زندگی می کند؟زیسته است؟و یا قرا ر است میعادگاه عاشقانی در راه باشد؟
عده ای در فراغ خاطر شادی زمزمه می کنند ،قدم بر می دارند و شب در رختخوابی نرم خواب را فرا می خوانند ودرخانه ای دیگر دلی از درد می تپد و با چشمانی پراز اشک سر بر بالش می نهد

سنگ فرش کوچه ها را با قدمی  هایی لرزان طی می کنم  ،چشم تا انجا که می تواند کار می کند ،دست ها را از ترس سرما در جیب فرو می کنم و همچنان بر سنگینی قدم هایم اضافه می کنم و راهم را ادامه می دهم
تردیدی نیست تزویری نیست زمان خودش را با ما همگام می کند و ما بر خلاف عقربه ها می چرخیم برگشتی نیست
نگاه همچنان به ابهت خیابانها می ماند درختان سر بر شانه های همدیگر گذاشته اند تا هر شاخه تکیه گاه شاخه ای دیگر باشد انها همچنان ثابت بر زمین می مانند ریشه هایشان را بهم گره می زنند در دل خاک جایشان را محکم تر می کنند چون می دانند تنها نیستند در کنار هم می مانندو در انتظار امدن فصلشان یکدیگر را دلداری می دهند
خیابانها را در هم نوردیدم
چند چهاراه بالاتر کنار پیاده رو در پیچ و خم یک جاده در تقاطع یک چهارراه کنار خطهای سفید
نگاه زندگی ماشینی را می بیند چهارچرخ های متنوع در رنگ شکل نوع یکی کوتاه یکی بلند یکی کشیده یکی جمع و جور
در هر سوی این چهاراه موضوعی ست ماجرایی ست
چند چهاراه بالاتر کنار ساعت هایی که می میرند
چند چهاراه بالاتر کنار نگاههایی که بی جواب می ماند
چند چهارراه بالاتر کنار دست هایی که تهی می ماند
چند چهارراه بالاتر کنار پاهایی که خسته می شوند
چند چهاراه بالاتر کنار اشک هایی که بی جواب می ماند
چند چهارراه بالاتر کنار التماس هایی که بی توجه می ماند
چند چهارراه بالاتر کنار جسمی که رو فرسوده شدن است
چند چهارراه بالاتر کنار دردهایی که بی مرهمند
چند چهارراه بالاتر کنار زخم هایی که خوب نا شدنی ست
چند چهارراه بالاتر کنا رقلب های شکسته ایی که تسکینی ندارند
چند چهاررها بالاتر کنار مظلومیتی که با نگاهی تبسم می کند
چند چهارراه بالاتر کنار دخترکی که با عروسکی پلاستیکی دلخوش می شود
نگاه همه چیز را می بیند
یکی با خواهش و تمنا اسرار دارد گل هایش را بخرند
یکی با تضرع می خواهد در کاسه اش سکه ای بیاندازند
یکی چادر سیاهش را بر صورتش انداخته تا ناشناخته بمانند گرچه امروز همه برای هم نااشنایند
یکی با چشمانی گریانی خودش را بتو نزدیک می کند و تو را به مقدسات قسم می دهد
و دیگری نا توانی جسمی اش را در معرض چشم ها قرا ر می دهد
---------تا از ترحم چیزی بدست اورد-------------
دیگر نگاه از دیدن عاجزتر می ماند
دستانم را این بار محکم تر در جیب هایم فرو می کنم
قدم هایم را تند تر بر می دارم و عقربه هارابه جلو فرا میخوانم
نمیشود سکوت کرد
نمی شود فریادکرد
چون ساختمانها سنگی اند و
جنس ادمها...
چرا نگاهها می بیند ولی دستها کاری نمی کنند
-----اشک های دیگران را به نگاههای پر شادی مبدل کردن  بهترین شادی هاست     بودا-----------

....................................................................................................................

پی نوشت:امید ان دارم که کسی بر کرسی قدرت بنشیند که نادیده ها و ناگفته ها را ببیندوبشنود... 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:11 توسط معصومه| |

"بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنیم بلکه از هر سقوط دوباره بپا خیزیم اگر فکر میکنی کس دیگری وجو دارد که بتواند در زندگی شما تغییرات چشم گیری بوجود اورد پس در اینه نگاه کن."

.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:30 توسط معصومه| |

"درد من حصار برکه نیست

درد من

 

زیستن با ماهیانی که فکر دریا به

 

ذهنشان هم خطور نکرده است."

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:59 توسط معصومه| |
من فرقی نکرده ام

خوب نگاه کن

غربت را در نگاهم ببین

که هنوز در کودکی جا مانده ام

قابم گرفتند

در خاطره ایی که پژمرد

در باغی که باغبان نداشت!

من فرقی نکرده ام

دریای من ساحل ندارد

تو چکار کردی؟

امواج را چگونه دور ساختی؟

نترس!

من هنوز خودم هستم

و تو را گم کرده ام

و هیچ وقت...

به فکر پیدا شدنت نیستم....

م.هیوا

من فرقی نکرده ام ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:41 توسط معصومه| |
  • من میگم سکوت من هم یه نشونی از تو بوده
  • تو میگی سکوت تونه است جوابته عیبی نداره
  •  
  • شعری که من این همه سا ل بهش دلخوش کرده بودم و لیک در ذهن تو جای نداشت،هنوز هم باور نمی کنم که امروزم چگونه گذشت و من با تو سنگ صبورم ...
  • نه !باور نمی کنم حتی سالهاست در خوابهایم هم تو را میبینم که از من می گریزی؟؟؟
  • در کنج قلب شکسته ام در لابه لای تک تک ساعت ها و ثانیه ها در گرم و سرد روزها و در تموم افکار و خاطراتم در تک تک واژه ها و شعرهایم در ارزوها و هدفهایم همشیه جلوه ای از تو می بینم و همواره عشقی که هیچ وقت پا نگرفت و نخواهد گرفت را می بینم که مرا تا دمی دیگر جانی دوباره می بخشد.
  •  
  • وجز سکوت هیچ چیز یارای لبهای سردم نبود و نخواهد بودو من همین که تو اگاه بودی رو پذیرفتم و خاموش شدم برای همشیه .
  • گرچه فاصله ها بیداد می کند بینمان اما هرگز هرگزحتی  تلخی عشقت را با تموم خوشی ها یم عوض نخواهم و تا هستم و قلبم می تپد عشق تو در تمامی شریان  هایم جریان دارد.
  • سنگ صبورم چه شده چه بر تو گذشته که این چنین دیدمت چرا غم دست بر نمی دارد ؟چرا تو را می ازارد!
  • اه،خدای قلب کوچکم سنگ صبورم را بتو سپرده ام نگذار غبار غم بر چهره اش بنشیند او لایق همه دوست داشتن هاست ...
  • ...............................................................................................................................
  • پی نوشت:عشق کهنه هرگز زنگ نمی زند ...
ارامشی توام با عشق برایت ارزو می کنم ...
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:27 توسط معصومه|

من وتو

عبور از خیابان

-حرکت در پیاده رو ها-

تو گفتی

شاید نخواستی

قربانی تصادف خیابان باشم

چه دیر گفتی!

مواظب باش

من مرده ام!

ودر اخرین نفس هایم

تو را مرور می کنم

عبور باید کرد

-از تو-

-از خود-

- از فاصله ها-

-از جاده -

عبور باید کرد...

م.هیوا

عبور باید کرد از خود از...

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:30 توسط معصومه| |

زندگی بودن در مسیر باد نیست

زندگی امتحان ریشه هاست

و ریشه هم هرگز اسیر دست باد نیست

 اینو اقای "فیروز امرایی (کارشناس ادبیات رادیو تهران )و نویسنده کتاب طلوع برگشت دیروز در نشستی با حضور چند تن از نویسندگان "زن "مشهور ایرانی که در فرهنگسرای طبیعت بر گزار شد برای شروع با لحنی بسیار گیرا اجرا کردند .

"سرکار خانم فریده شجاعی " نویسنده رمانهای امانت عشق،شب بی ستاره،پروین ،بوسه تقدیر که  در حال حاضر هم به زبان فرانسه در حال ترجمه و انتشار است ،زیر سایه بخت و ...

"سرکار خانم سیمین شیر دل"نویسنده رمانهای تلافی ،مهر من ،قلب های بی اراده،ارام ،و امشب و...

"سر کار خانم ابراهیمی"

و" سرکارخانم جولایی " مترجم

از کسایی بودند که در این نشست حضور داشتند و برا من هم افتخار بود که در جمع چنین بزرگانی باشم

 گرچه رمانهای هیچکدوم از این عزیزان رو نخوندم چون با رمان سر کاری ندارند خصوصاًرمانهایی که زاییده تفکر و تخیل ادمی باشند. 

اما از نگاه خانم "شجاعی "خیلی خوشم اومد چون داستانهاش تلفیقی از خیال و واقعیت است و اینکه قلمش همشیه از درد و غم می نویسه (اونجا یه کم به خودم امیدوار شدم که کسایی دیگه هم بجز خودم هستند که از نوشتن درد و غم لذت می برند)

بقول اون و خودم درد هم برا خودش عالمی داره که هر کسی نمی تونه به باور کردن اون راه پیدا کنه.

خلاصه از حرفا و انتقاد ها استفاده کردیم اخرش هم که بحث رو این موضع "درد . غم" بالا گرفته بود من با گفتن این جمله ...

"هیچ کس بدبخت تر از کسی که همشیه خوشبخت است نیست."

و در پایان هم من و چند تای دیگه به رسم یاد بود کتاب "قصر شیشه ای " برگردان اقای مهدی قراچه داغی : انتشارات البرز: جایزه گرفتیم .

............................................................................................................................

برای همه کسایی که برای ارمانها و هدفاشون گام بر می دارن ارزوی موفقیت می کنم .

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 15:55 توسط معصومه| |
شب است رخصت ستاره نقره می پاشدنه دست گرم دلجویی بر قلبم می ساید،نه رد پایی بر کویر دلم به جای می ماند ،نه صدایی که طنین آن فضای حزن آلود اتاقم را طراوتی دوباره بخشد و نه ترانه ای که ردی از شادی بر لبان فرو بستۀ من جاری کند ،نه عابری نه پیاده ای از کوچه های قلب من گذری کند ،نه چشمانی که یک سبد مهربانی به من هدیه کندو یک نگاه که تمامی خستگی ها را از من بگیرد نه آرامشی که دل تنگی را از من دور سازد و چراغ خانه ام افسوس ان سان که من خواهم خودش تاریک و سرد است ونه امیدی که آینده را برای من بهاری کند ؛

گویا همه می دانند که زمستان فصل من است پس می خواهند آفتاب را از من بگیرند تا درختان امید همواره در سرمای زمستانی بمانند – پرنده ها هرگز به آشیانه ها شان باز نگردند- و از زمین هیچ گلی بیرون نیاید تا ما همچنان در حسرت شقایق های آرزو بمانیم.

این جا چه شده ؟چرا هوای آن مهربانی نمی دهد ،چرا عشق تفسیر نمی شود وچرا لحظات معصو مانۀ عمرما ن را بی هیچ تلاشی به گذشته می سپاریم.

در فکر فرو می روم که دیگر از سادگی کودکی مان خبری نیست و باید باور کنیم باوری تلخ باور اینکه بزرگ شده ایم و غمهای بزرگی داریم.زخمهای دلهای خسته را چه کسی درمان می کند.

باید این روز ها چشمان را بست چون نگاهها فریب انگیز اند پر رنگ و ریا وبین دلها فاصله انداخت زیرا صداقت کالای کمیابی است که به ندرت می توان از حصاری که در اطراف خود کشیده ایم پیدا کرد،دوستی هاکم رنگ و معنای واژه ها گم شده اند گویا سوداگران تو طئه ایی دیگر سر دادند تا بین دلها نقطه بگذارند و من می گویم که آنها سواران باد هستند که کاشانه هر آواره ای را ویران می کنند در این فراموشی ها در این غربت چه کسی به با هم بودن کمی دورتر "با هم ماندن"فکر می کند.

به عقید ۀ پرندۀ محبوسی ؛آسمان لبریز از پروازهای بر باد رفته است و من بر آنم که اگر تسلیم شویم زمستان همیشه اینجا می ماندوهیچ کس بهار را ،آزادگی را زمزمه نمی کند و پائیز هرگز نخواهد آمددیگر برگ هیچ درختی به زمین نخواهد افتاد و پای هیچ رهگذری برگ های بی گناه را زیر خود له نمی کند باران همیشه می بارد و رخوت همه جا را فرا می گیرد کا میابی می رود و یکنواختی روزی همه را به ستوه می اورد.

هیچ ...هیچ باوری در ما نمی آید که آسمان ستاره هایش را دوست داردوهر فصلی در جای خود زیباست و هر روز برای خود نقش خاطره ای دارد که می تواند ما را به شب های مهتابی و روز ها ی آفتابی بر ساند.

سختی ها می توانند شیرین و شادی گاهی می رنجاند و گریه گاهی می تواند تنها آرام بخش دلهای رمیده باشد.

من امروز ملتمسانه تمنا می کنم که بیاموزیم  در  بن بست ؛هم راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموزیم هستی مان را پر از واژه های سبز کنیم و بدانیم که رنگین کمان پاداش همه کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند!

بیایید دست هایمان را پل کنیم و همصدا شویم و بنویسم بر قلبمان که دوست بداریم و بگذاریم که هر کس خودش دوست بدارد.

بیائید همدیگر را باور کنیم و اگر یکی از ما به زمین افتاد دست دیگری را بگیریم.

 بیائید فقط اجازۀ خودمان را داشته باشیم و دیگری را از خود نرنجانیم.

 بیائید یاد بگیریم که پشت تمام درهای بسته دری هست که می تواند ما را به سر منزل نهایی رهنمون کند کافی است که چشمانمان را باز کنیم و بی هیچ چشم داشتی در راه رسیدن به آن گام بر داریم.

 بیائید دل بسته نباشیم تا روزیکه به ایستگاه ابدی زندگی خود رسیدیم دل کندن آسان باشد.

یاد بگیریم مو فقیت تنها در سایۀ بردباری و داشتن عزمی راسخ و اراده ای آهنین است.

 زندگی چه سبز باشد چه سیاه روزی به پایان می رسد تنها چیز یکه پایدار و ابدی است عشق است عشق هرگز نمی میرد حتی اگر آن را با دستان خود خفه کنید.

م.هیوا

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:6 توسط معصومه| |