تبليغاتX
زمزمه دل تنگی


زمزمه دل تنگی

تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...

اگر گاهی ندانستم به احساس تو خندیدم     

و یا از روی خودخواهی فقط تو را پسندیدم                            گناهم را ببخش               

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کرده ای

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم                                گناهم راببخش

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

برای دیگران سبزو برای تو خزان بودم                                   گناهم را ببخش

اگر بی سبب گاه خشم بی امان بودم                                    گناهم را ببخش

اگر زخمی شدی گه گاهی از زبان من            

    اگر رنجیده خاطر گشتی از دست بیان من      

نگاهت را اگر کشتم به حس خودخواهی     

      پشیمانی اگرحتی سالها هم اشیان  من                           گناهم راببخش

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی   گناهم را...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:27 توسط معصومه| |

صدایم شبیه هق هق سکوت ویرانی ست که پرده های تو در توی مرگ باورها را طواف می کندو لحظه یعنی اندام خاکستری رویاها سقوط سبز برگ در نگاه یک درخت پس امتداد دیوار نگاهم را بر چارسوی میدانچه های تردید میخکوب می کنم شاید دوباره تزویری تزلزلی تکرار هذیانی از باغچه کبود زمان روئیده باشد.

آه باران که بدین شدت می بارد هرگز نخواهد توانست اندوه مرا از ریشه های این پنجره بسته بشوید

آه این کتاب مختلط که از شماره هر ورقش از هزاره ها می گذردهرگز نخواهد توانست خطی از غم مرا بر کسی باز گوید

آه این صحرای غم انگیز گر حیلت دردم را یک از هزار بداند نسیمش جرعه ی اهی طوفان نوح خواهد شد

آه ای نازنین اکنون به من بگو دریا دریا غم بی شمارم را

تا به فریاد ناله بر افاق بر کنم پیش از انکه خود را وداع گفته باشم. 

هستم اما...

من  غم انگیز ترین حادثه روزگارم من مرکبی حل شده درابم...

و عکس حک شده روی صفحه روزگارم...

من گم شدم لای برگای خزان محو شدم از چشمان فرشتگان خدا

غرق شدم در بی کران دریاها...

من را جدا از همه افریده اند...

باران هرگر نخواهد توانست اندوه مرا از ریشه این ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:21 توسط معصومه| |

هیچ کس به دلش نمی تونه یاد بده که نشکنه

ولی باید یادش داد که اگه شکست

لبه ی تیزش دست اونی رو که شکسته نبره

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:23 توسط معصومه| |

به همه لبخند بزن اما با یک نفر بخند

تو قلب همه باش اما قلبت مال یک نفر باشه

همه را دوست داشته باش اما به یک نفر عشق بورز

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:4 توسط معصومه| |

این جهان پر از صدای حرکت پاهای

مردمی ست در عین حال که تو را می بوسند

طناب دار تو را می بافند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:2 توسط معصومه| |

وقتی قرار است زندگی ادامه داشته باشد

انگار چاره ای نیست جز اینکه چشم های خیس

خود را با کف دستانم بپوشانم و باز هم

روی بالشی نرم به خواب بروم مهم نیست

خوابهای هولناک بسراغمان بیاید یا نه

حتی دیگر مهم نیست که ترنم باران خاطره هایمان

را طلایی کند مهم این است که باور کنیم

زندگی ادامه داردوزیر این گنبد کبود باید

دل را به فردا ها بسپاریم که شاید از راه برسند

و چند سبد آرامش به ما هدیه بدهند

مهم نیست که خوابهای هولناک بسراغمان بیاید

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:10 توسط معصومه| |

من نمی دانم

وهمین درد مراسخت می آزارد

که چرا انسان این دانا این پیغمبر

درتکاپوهایش  چیزی از معجزه انسوتر

ره نبرده ست به اعجاز محبت

چه دلیلی دارد؟چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند که در یک لبخند

چه شگفتی هایی پنهان است

من برانم که در این دنیا خوب بودن بخدا سهلترین کار است

و نمی دانم که چرا انسان

 تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد مرا سخت می آزارد.

                    فریدون مشیری

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:2 توسط معصومه| |


Design By : Night Skin