تبليغاتX
زمزمه دل تنگی


زمزمه دل تنگی

تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...

 

ا

افسوس ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم

ان زمان دوستمان  دارند لجبازی می کنیم

و بعد  برای انچه که از دست رفته  آه می کشیم

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط معصومه| |

 از شعرهای خودمه...

دیدگان تو بر نا نوشته های من

سرد و چه بی صدا

نگاهت افتاد و خواند همه ی نا گفته هارا

از من و هر چه در من بود یک قلب ساده ُیک رویای سر خورده

می رمیدی ِمی رهیدی

یادم امد که چه روزی سیلی بر رویایم تو کشیدی تو کشیدی

اخرین بار اخرین بار

اخرین نوشته ام تلخی دیدار

پوچ دیدم خود را و جهان را

تو خندیدی و من گوش کردم

صدای پای خزان را

باز خواندی باز راندی

مرا از کوچه ی قلبت و بر خاک فراموشی نشاندی

و بر زمین دلمرده جسمم را کشاندی

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم

کیستی تو ؟

چیستی تو؟

سالها در دلم زیستی تو...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:29 توسط معصومه| |

من همشیه خاطره می نویسم این کار و دوست دارم و این یکی از زمزمه های دل تنگی منه

خیلی دوسش دارم نوشته شده در تاریخ۲۵  /۲/۱۳۸۴

امدم کنار پنجره عادت تا از یاد من برودروز بارانی دل روز تنهایی وحشت روز غرق شدن درافکار روز بودن در کنار تنهاترین رویا روز بی تابی ها بی خوابی نفس ها و تنهایی تمام لحظه هایی که در اندوه گذشت

من تمام هستی ام را به باد سرنوشت سپردم من تمام امیدهایم را به ثانیه ها هدیه دادم می خواستم با انها پیمان دوستی ببندم افسوس روز گار بی وفاتر از ان است که با او بتوان لحظه ها را سر کرد امروز دلم هوای نشتن دارد هوای نشستن بر روی زمینی پر از سبزه با دباشد و در ان پرواز کنم به انجا که دلم خوش است

همه روزها رفتنی اند و همه لحظه ها غمگینم همه ثانیه ها دلتنگم و چه لحظه ها که دل خوشمِ

در خراب اباد روزهازورقی شکسته ام در انتهای بی وزنی جا گرفته ام و در نهایت رسیدن خود را دلداری داده ام من چه سر خوشم وقتی که می بینم دستانم هنوز توان گرفتن قلم را دارندچشمانم هنوز باز مانده اند و می تواند دنیای بیرونم را ببیند امروز نام از هیچ فراتر نمی رود و من بر انم که روزی نام من از هزاره ها فراتر می رود که دستانم دیگر یارای بدست گرفتن خودکار را ندارند و چشمانم خاموش شده اند آه روزی خواهم رفت به اتاقکی تاریک در زیر پاهایم .

تو می گی سکوت تو ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:52 توسط معصومه| |

قفس داران غرورم را شکستند

دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پای عشق رفتن

پروبال عبورم را شکستند

مرا از خلوتم بیرون کشیدند

سکوت چون بلورم را شکستند

رهایی در امیدم موج می زد

ولی رویای دورم را شکستند

من می گم سکوت من هم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:22 توسط معصومه| |

ای ستاره ما سلاممان بهانه است   

      عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند     

               حق زبان تازیانه است

وانکه با تو صادقانه درد و دل کند   

         های های گریه شبانه اوست

 ای ستاره ای ستاره غریب         

         ما اگر زخاطر خدا نرفته ایم

پس به داد ما چرا نمی رسد     

     ماصدای گریه مان به اسمان رسید

از خداچرا صدا نمی رسد

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:40 توسط معصومه| |


Design By : Night Skin