تبليغاتX
زمزمه دل تنگی


زمزمه دل تنگی

تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...

از شعرهای خودمه- فروردین ماه۸۷

 در بم بست در این تاریکی

محبوس در زندان دنیایم

صدای مرا بشنو

اه ای خدای بزرگ و زیبایم

***

یکدم مرا نگاهی کن

بر گیر زمن سیاهی را

صراطی مستقیم نشانم ده

دور کن از من تباهی را

***

دل نیست این که در سینه دارم

گورستان ارزوهایم رهایش کن

شبی ارام چون مرغکی بی بال

از میله های قفس رهایش کن

***

تنها تو می دانی قصه غربت را

گناه ان اشک های نخستین ر

تنها تو توانی رها کُنِیَم

 عشق ان رویای نخستین را

***

آه ، ای خدا چگونه ترا گویم

از روزهای سرد سخت بیزارم

هر روز کنار سجادۀ عشقت

ارزوی روزی دگر دارم

***

از چشمان بی فروغ من بستان

نور زندگی و شوق دویدن را

ای خدای من یاریم کن

در بر بگیرم ارزوی رسیدن را

***

امیدی مرا ده که با او سازم

روح و جان و صفای دل را

ارزویی ده که مرا دریابد

در کنار دریا برساندم به ساحل را

***

یکشب ز خاطر من بر گیر

غم زمانه و وعده های فریبش را

بر دار مرا از این دنیای بی زمان

وزمن بگیر روزهای غریبش را

***

 

اه، ای خدای من که بزرگی

آفریننده دنیا و هستی

تویی معبود هر چه هست

تو سزاوار پرستش هستی

****

در بم بست در این تاریکی

محبوس در زندان دنیایم

صدای مرا بشنو

آه ای خدای بزرگ و زیبایم

 صدای مرا بشنو اه ای خدای بزرگ و زیبایم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 8:35 توسط معصومه|

 

 

یک عمر

 سیاهی ها را سپید کردیم

عاقبت کاره ای نشدیم

حالا هی سپیدی ها را

سیاه می کنیم

چیزی نمی گذرد

این خطها یکی پس از دیگری

خط می خورد

خداحافظ

 ای مشق های نا نوشته ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 15:5 توسط معصومه| |

بار خود را بستم ،رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به دیدار کسی رفتم در ان سر عشق

تا شب خیس محبت رفتم

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

من با تاب، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ا م

من در این خانه به گمنامی  نمنا ک علف نزدیکم

من صدای قدم خواهش را می شنوم

من به اغاز زمین نزدیکم

نبض گل ها را می گیرم

اشنا هستم باسرنوشت تر اب،عادت سبز درخت

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق،سرفه اش می گیرد

روح من بیکار است

روح من گاهی ،مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد

مثل زنبیل پراز میوه تب تند رسیدن دارم

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 8:58 توسط معصومه| |


Design By : Night Skin