تبليغاتX
زمزمه دل تنگی


زمزمه دل تنگی

تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...

من وتو

عبور از خیابان

-حرکت در پیاده رو ها-

تو گفتی

شاید نخواستی

قربانی تصادف خیابان باشم

چه دیر گفتی!

مواظب باش

من مرده ام!

ودر اخرین نفس هایم

تو را مرور می کنم

عبور باید کرد

-از تو-

-از خود-

- از فاصله ها-

-از جاده -

عبور باید کرد...

م.هیوا

عبور باید کرد از خود از...

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:30 توسط معصومه| |

زندگی بودن در مسیر باد نیست

زندگی امتحان ریشه هاست

و ریشه هم هرگز اسیر دست باد نیست

 اینو اقای "فیروز امرایی (کارشناس ادبیات رادیو تهران )و نویسنده کتاب طلوع برگشت دیروز در نشستی با حضور چند تن از نویسندگان "زن "مشهور ایرانی که در فرهنگسرای طبیعت بر گزار شد برای شروع با لحنی بسیار گیرا اجرا کردند .

"سرکار خانم فریده شجاعی " نویسنده رمانهای امانت عشق،شب بی ستاره،پروین ،بوسه تقدیر که  در حال حاضر هم به زبان فرانسه در حال ترجمه و انتشار است ،زیر سایه بخت و ...

"سرکار خانم سیمین شیر دل"نویسنده رمانهای تلافی ،مهر من ،قلب های بی اراده،ارام ،و امشب و...

"سر کار خانم ابراهیمی"

و" سرکارخانم جولایی " مترجم

از کسایی بودند که در این نشست حضور داشتند و برا من هم افتخار بود که در جمع چنین بزرگانی باشم

 گرچه رمانهای هیچکدوم از این عزیزان رو نخوندم چون با رمان سر کاری ندارند خصوصاًرمانهایی که زاییده تفکر و تخیل ادمی باشند. 

اما از نگاه خانم "شجاعی "خیلی خوشم اومد چون داستانهاش تلفیقی از خیال و واقعیت است و اینکه قلمش همشیه از درد و غم می نویسه (اونجا یه کم به خودم امیدوار شدم که کسایی دیگه هم بجز خودم هستند که از نوشتن درد و غم لذت می برند)

بقول اون و خودم درد هم برا خودش عالمی داره که هر کسی نمی تونه به باور کردن اون راه پیدا کنه.

خلاصه از حرفا و انتقاد ها استفاده کردیم اخرش هم که بحث رو این موضع "درد . غم" بالا گرفته بود من با گفتن این جمله ...

"هیچ کس بدبخت تر از کسی که همشیه خوشبخت است نیست."

و در پایان هم من و چند تای دیگه به رسم یاد بود کتاب "قصر شیشه ای " برگردان اقای مهدی قراچه داغی : انتشارات البرز: جایزه گرفتیم .

............................................................................................................................

برای همه کسایی که برای ارمانها و هدفاشون گام بر می دارن ارزوی موفقیت می کنم .

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 15:55 توسط معصومه| |

شب است رخصت ستاره نقره می پاشدنه دست گرم دلجویی بر قلبم می ساید،نه رد پایی بر کویر دلم به جای می ماند ،نه صدایی که طنین آن فضای حزن آلود اتاقم را طراوتی دوباره بخشد و نه ترانه ای که ردی از شادی بر لبان فرو بستۀ من جاری کند ،نه عابری نه پیاده ای از کوچه های قلب من گذری کند ،نه چشمانی که یک سبد مهربانی به من هدیه کندو یک نگاه که تمامی خستگی ها را از من بگیرد نه آرامشی که دل تنگی را از من دور سازد و چراغ خانه ام افسوس ان سان که من خواهم خودش تاریک و سرد است ونه امیدی که آینده را برای من بهاری کند ؛

گویا همه می دانند که زمستان فصل من است پس می خواهند آفتاب را از من بگیرند تا درختان امید همواره در سرمای زمستانی بمانند – پرنده ها هرگز به آشیانه ها شان باز نگردند- و از زمین هیچ گلی بیرون نیاید تا ما همچنان در حسرت شقایق های آرزو بمانیم.

این جا چه شده ؟چرا هوای آن مهربانی نمی دهد ،چرا عشق تفسیر نمی شود وچرا لحظات معصو مانۀ عمرما ن را بی هیچ تلاشی به گذشته می سپاریم.

در فکر فرو می روم که دیگر از سادگی کودکی مان خبری نیست و باید باور کنیم باوری تلخ باور اینکه بزرگ شده ایم و غمهای بزرگی داریم.زخمهای دلهای خسته را چه کسی درمان می کند.

باید این روز ها چشمان را بست چون نگاهها فریب انگیز اند پر رنگ و ریا وبین دلها فاصله انداخت زیرا صداقت کالای کمیابی است که به ندرت می توان از حصاری که در اطراف خود کشیده ایم پیدا کرد،دوستی هاکم رنگ و معنای واژه ها گم شده اند گویا سوداگران تو طئه ایی دیگر سر دادند تا بین دلها نقطه بگذارند و من می گویم که آنها سواران باد هستند که کاشانه هر آواره ای را ویران می کنند در این فراموشی ها در این غربت چه کسی به با هم بودن کمی دورتر "با هم ماندن"فکر می کند.

به عقید ۀ پرندۀ محبوسی ؛آسمان لبریز از پروازهای بر باد رفته است و من بر آنم که اگر تسلیم شویم زمستان همیشه اینجا می ماندوهیچ کس بهار را ،آزادگی را زمزمه نمی کند و پائیز هرگز نخواهد آمددیگر برگ هیچ درختی به زمین نخواهد افتاد و پای هیچ رهگذری برگ های بی گناه را زیر خود له نمی کند باران همیشه می بارد و رخوت همه جا را فرا می گیرد کا میابی می رود و یکنواختی روزی همه را به ستوه می اورد.

هیچ ...هیچ باوری در ما نمی آید که آسمان ستاره هایش را دوست داردوهر فصلی در جای خود زیباست و هر روز برای خود نقش خاطره ای دارد که می تواند ما را به شب های مهتابی و روز ها ی آفتابی بر ساند.

سختی ها می توانند شیرین و شادی گاهی می رنجاند و گریه گاهی می تواند تنها آرام بخش دلهای رمیده باشد.

من امروز ملتمسانه تمنا می کنم که بیاموزیم  در  بن بست ؛هم راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموزیم هستی مان را پر از واژه های سبز کنیم و بدانیم که رنگین کمان پاداش همه کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند!

بیایید دست هایمان را پل کنیم و همصدا شویم و بنویسم بر قلبمان که دوست بداریم و بگذاریم که هر کس خودش دوست بدارد.

بیائید همدیگر را باور کنیم و اگر یکی از ما به زمین افتاد دست دیگری را بگیریم.

 بیائید فقط اجازۀ خودمان را داشته باشیم و دیگری را از خود نرنجانیم.

 بیائید یاد بگیریم که پشت تمام درهای بسته دری هست که می تواند ما را به سر منزل نهایی رهنمون کند کافی است که چشمانمان را باز کنیم و بی هیچ چشم داشتی در راه رسیدن به آن گام بر داریم.

 بیائید دل بسته نباشیم تا روزیکه به ایستگاه ابدی زندگی خود رسیدیم دل کندن آسان باشد.

یاد بگیریم مو فقیت تنها در سایۀ بردباری و داشتن عزمی راسخ و اراده ای آهنین است.

 زندگی چه سبز باشد چه سیاه روزی به پایان می رسد تنها چیز یکه پایدار و ابدی است عشق است عشق هرگز نمی میرد حتی اگر آن را با دستان خود خفه کنید.

م.هیوا

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:6 توسط معصومه| |


Design By : Night Skin