تبليغاتX
زمزمه دل تنگی


زمزمه دل تنگی

تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...


همه چیز تموم شده دوباره یکی به قدرت نشست گرچه برا من فرقی نمی کنه کی باشه
همشیه می خوام کسی به بالا بالاها برسه که لایق اون باشه و جز خدا و برای رضای اون نخواد
کسی باشه که برا مردم کاری کنه   نمیخواد ورد زبونش همش اسلام و ... باشه تو عملش اسلام رو پیاده کنه و به فکر مردم رنج کشیده ای باشه که دستشون به هیچ جایی بند نیست 
کاش می شد گفت که به اون روز برسیم که تو مملکتمون شاهد دیدن صحنه های دلخراش نباشیم و شاهد بی نوایی ادمهای که از جنس دردند
کاش به اون روز برسیم که چشمون زنی رو نبینه که برا سیر کردن شکم بچه هاش مجبور باشه

غذایی رو که جلوی گربه باشه برداره با خودش ببره
کاش به اون روز برسیم که شاهد خودفروشی کسی نباشیم تا
کاش به اون روز برسیم که همه برا ی همدیگه کاری بکنیم
مهم نباشه کی باشیم کجا باشیم
کاش به اون روز برسیم که نقابها بر داشته بشه و ادم ا یک رنگ باشن
کاش به اون روز برسیم که همه خودشون باشن حق  رو بگن و نخوان  کسی رو بازیچه کنند
تا از پلکان قدرت بالا برن
و
.
.
.
اخرش چی ؟همه یه روز می میریم و هیچی  هم با خودمون نمی بریم
این روزا دیدن همهمه های مردم واسه من که واقعاً جالبه دیدنی و خیلی هم دوس دارم که بدونم اخرش چی میشه؟
و واقعاً این وسط کی راسته کی دروغه؟
گرچه با به اتش کشیدن و جنجال و کشتن ادمای بی گناه کاملاً مخالفم
دیروز من هم در تظاهراتی که بخاطر کشتن دانشجویان دانشگاه تهران بود شرکت کردم
و همرنگ با جماعت سیاهپوش شدم وشالای سیاه خودمون رو بدور دهان بستیم تا  به همه بگیم که از کشتن و خشونت جلو گیری کنیم
 با نمایش خیلی از ادمای که بودند و با بستن پارچه های سبز دور انگشت و سر و دست و بازو وزانو
مخالف بودم و واقعاً هنوز نمی دونم کی واقعاً برا اینهمه بدبختی تو کشور ما کاری می تونه بکنه

اخر این ماجرا چی میشه؟؟؟
..................................................................................................
پی نوشت:امید دارم که دیگر خون هیچ بی گناهی بر زمین نریزد  

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:13 توسط معصومه| |


شهر را سکوتی خاموش در بر گرفته ست صدایی نیست از خیابانهای تنگ و باریک عبور می کنم از کوچه های پر پیچ و خم که هر یک انبوهی از ساختمانهای عظیم را در خود نگاه داشته اند
نگاهم به عظمت ساختمانها خیره می ماند و حسی درونم از این که این همه زیبایی را می بیند به خودش می بالد
ایا کسی می داند در این زیبایی دست انسانها ارامشی ست؟کسی در انها زندگی می کند؟زیسته است؟و یا قرا ر است میعادگاه عاشقانی در راه باشد؟
عده ای در فراغ خاطر شادی زمزمه می کنند ،قدم بر می دارند و شب در رختخوابی نرم خواب را فرا می خوانند ودرخانه ای دیگر دلی از درد می تپد و با چشمانی پراز اشک سر بر بالش می نهد

سنگ فرش کوچه ها را با قدمی  هایی لرزان طی می کنم  ،چشم تا انجا که می تواند کار می کند ،دست ها را از ترس سرما در جیب فرو می کنم و همچنان بر سنگینی قدم هایم اضافه می کنم و راهم را ادامه می دهم
تردیدی نیست تزویری نیست زمان خودش را با ما همگام می کند و ما بر خلاف عقربه ها می چرخیم برگشتی نیست
نگاه همچنان به ابهت خیابانها می ماند درختان سر بر شانه های همدیگر گذاشته اند تا هر شاخه تکیه گاه شاخه ای دیگر باشد انها همچنان ثابت بر زمین می مانند ریشه هایشان را بهم گره می زنند در دل خاک جایشان را محکم تر می کنند چون می دانند تنها نیستند در کنار هم می مانندو در انتظار امدن فصلشان یکدیگر را دلداری می دهند
خیابانها را در هم نوردیدم
چند چهاراه بالاتر کنار پیاده رو در پیچ و خم یک جاده در تقاطع یک چهارراه کنار خطهای سفید
نگاه زندگی ماشینی را می بیند چهارچرخ های متنوع در رنگ شکل نوع یکی کوتاه یکی بلند یکی کشیده یکی جمع و جور
در هر سوی این چهاراه موضوعی ست ماجرایی ست
چند چهاراه بالاتر کنار ساعت هایی که می میرند
چند چهاراه بالاتر کنار نگاههایی که بی جواب می ماند
چند چهارراه بالاتر کنار دست هایی که تهی می ماند
چند چهارراه بالاتر کنار پاهایی که خسته می شوند
چند چهاراه بالاتر کنار اشک هایی که بی جواب می ماند
چند چهارراه بالاتر کنار التماس هایی که بی توجه می ماند
چند چهارراه بالاتر کنار جسمی که رو فرسوده شدن است
چند چهارراه بالاتر کنار دردهایی که بی مرهمند
چند چهارراه بالاتر کنار زخم هایی که خوب نا شدنی ست
چند چهارراه بالاتر کنا رقلب های شکسته ایی که تسکینی ندارند
چند چهاررها بالاتر کنار مظلومیتی که با نگاهی تبسم می کند
چند چهارراه بالاتر کنار دخترکی که با عروسکی پلاستیکی دلخوش می شود
نگاه همه چیز را می بیند
یکی با خواهش و تمنا اسرار دارد گل هایش را بخرند
یکی با تضرع می خواهد در کاسه اش سکه ای بیاندازند
یکی چادر سیاهش را بر صورتش انداخته تا ناشناخته بمانند گرچه امروز همه برای هم نااشنایند
یکی با چشمانی گریانی خودش را بتو نزدیک می کند و تو را به مقدسات قسم می دهد
و دیگری نا توانی جسمی اش را در معرض چشم ها قرا ر می دهد
---------تا از ترحم چیزی بدست اورد-------------
دیگر نگاه از دیدن عاجزتر می ماند
دستانم را این بار محکم تر در جیب هایم فرو می کنم
قدم هایم را تند تر بر می دارم و عقربه هارابه جلو فرا میخوانم
نمیشود سکوت کرد
نمی شود فریادکرد
چون ساختمانها سنگی اند و
جنس ادمها...
چرا نگاهها می بیند ولی دستها کاری نمی کنند
-----اشک های دیگران را به نگاههای پر شادی مبدل کردن  بهترین شادی هاست     بودا-----------

....................................................................................................................

پی نوشت:امید ان دارم که کسی بر کرسی قدرت بنشیند که نادیده ها و ناگفته ها را ببیندوبشنود... 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:11 توسط معصومه| |

"بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنیم بلکه از هر سقوط دوباره بپا خیزیم اگر فکر میکنی کس دیگری وجو دارد که بتواند در زندگی شما تغییرات چشم گیری بوجود اورد پس در اینه نگاه کن."

.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:30 توسط معصومه| |


Design By : Night Skin