زمزمه دل تنگی
تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...
ریزم با اینکه می دونم کار بدی می کنم اما باز این کار و می کنم کبفم رو بر می دارم و کلیدا رو تو دستم نگه می دارم نگاهی به ساعت می کنم ده شده متروخودمون رو به راهن برسونیم از دیشب گفتیم که بر وبساط شام و میوه رو توپارک انداختیم و دور و برمون پر از کتاب و دفتر بود به اصطلاح برا درس خوندن برنامه ریزی می کردیم دانشجوی دانشگاه تهران که اینجا هم دست از سر کتابا بر نمی داریم ساعت یازده و چهل دقیقه ساعت یازده و پنجاه دقیقه نفس زنان و در حالی که موها اویزون صورتا شده بودند بلیط رو زینب نشون داد و
مثل همشیه قبل از اینکه از خونه برم بیرون جلوی اینه می ایستم و با یه ارایش ملایم سعی میکنم
به خودم یه کم زیبایی مجاز ی بدم
اماده شدی یا نه؟
دیر میشه ها
باشه الانه که اماده شم
شال مشکی رو سرم می کنم نمیدونم چرا همشیه دوس دارم اونو سر کنم موهام رو خیلی ساده اطراف اون می
زینب جون قربونت دیر شده بریم
خودش وجمع وجور کرده و بالاخره بعد از کلی این پا و اون پا کردن خونه رو ترک می کنیم
با کلی عشوه وناز قدم می زنیم تا خودمون رو به مترو برسونیم
خیابونای یطرفه تو طرح بودن اونا و ایستادن پشت چراغ قرمز از دلایلی بود که تصمیم براین گرفتیم با
چندماه که داریم این کار و می کنیم و بعد از یه هفته بر می گردیم رو پله اول
و شوق درس خوندن نیدونم کجاها می پره
خوبی اون شب این بود که هر کی نگاهمون می کرد فکر می کرد حالا ما از مخای روزگاری م یا لابد
از این گفتیم از اون گفتیم
از خاطره ها از ادما و از نگاه کردن به دور وبرمون که هر کی واسه خودش بود لذت می بردیم
.
.
.
دم ورودی مترو سر سبز
زینب ساعت چنده
یازده
وای خدا دیر شده
زود باش
نمی رسیم
قدمامون تندتر بر داشتیم و رو سکو منتظر قطار شدیم
نمی یادش
لعنتی می دونه ما عجله داریم نمی یاد
واقعادیر شده باشه چهل دقیقه دیگه قطار تهران -اندیمشک حرکت می کرد و ما هنوز راه نیفتاده بودیم
کم کم استرس بر ما غلبه کرد
وترس اینکه به قطار نرسیدم با گذشن ثانیه ها بر ما بیشتر می شد
14ایستگاه بود تا شوش تازه از اونجا تا خود رااهن هم یه مسیر دیگه بود
درست زمانی که ما به اخرین ایستگاه برسیم زمانی بود که قطار ت - ا حرکت می کرد
قطار اومد سوار شدیم
و فقط خدا خدا می کرد یم که زودتر برسیم
ایستگاه امام پیاده شیم
ساک زینب رو شونه دیگم انداختم خدا روشکر من ده کیلویی بیشتر از اون اضافه وزن داشتم
اون که بزنیم به تخته همه وزنش چهل کیلو نمی شد و اگه یه کیلو اضافه کنه
از خوشحالی بال در می یاره
تو شلوغی اون ایستگاه فقط دو می زنیم و به ادما بر می خوردیم ورد زبونمون فقط ببخشیدو
زینب بدو
بود
خودتو اماده کن که به قطار نمی رسیم اگه
برا بعداز ظهر بلیط نداشت می ریم تر مینال جنوب با اتوبوس می ری
زینب اروم بود و تو دلم خونسرد بودنش رو تحسین می کردم
من بیشتر از اون هول شده بودم
دم ایستگاه شوش
دیر شد حیف ها جا موندیم
نه زینب جون بیا بریم خدارو چی دیدی خدا خدا کن قطار خراب شه تا ما برسیم
از شانس بد ماشین نبود وسط خیابون با تموم حنجره فریاد می زدیم
راه اهن راه اهن
پژوی زرد رنگی با دو مسافر ایستاد سوار شدیم
اقا عجله کن دیر شده ؟ از قطار جا موندیم
اینه رو به سمت ما چر خوند و بی توجه به حرف ما می رفت
و خدا می دونه تو دلش چه ها که نگفت
دم در راه اهن
حالا ندواِی پس کی باید بدواِی
هر کدوم دوپا دیگه قرض کردم وفقط دواِیدیم چشا تو محوطه و داخل سالن فقط ما رو دید می زدن که چطور
بگو تو چت بود معصومه
از جایی که همراه وارد نمی شد رد شدم
و می گفتم ببینم دوستم می ره یا نه
چند نگهبان را ه اهن با دیدن صورتای بر افراشته ما
رنگ و رو ی پریده و اهی که از نهادمون می اومد
پرسیدند کجا
و ما: اندیشمک اندیمشک
سوار شین
هنوز نرفته
وای خدا
باورمون نمی شد
کم مونده بود هورا بکشیم و
همدیگه رو بوسیدیم
زینب سوار قطار شد
ب ه موازات او ن از سکوی کنار قطار حر کت می کردم
ومن تنها کسی بود م که اونجا ایستاده بود
کوپشو پیدا کرد
اومد کنار پنجره
دستاش بر خلاف اینکه فکر می کردم خونسرد بود می لرزید
و عوضش خوشحالی تو چهرهامون داد می زد
چند دقیقه بعد قطار حرکت کرد
دست تکون دادیم
دور شد
و من هم به سمت در خروجی اومدم
در حا لی که نایی نداشتم
بیاد جمله زیبای مهرداد مهرین افتادم
"هرگز مایوس نشو :حتی اگر هم ناامید شدی در عین نا امیدی به فعالیت ادامه بده"
نگاهم کرد در نگاهش بوی عشق را خواندم
نگاهم کرد دل به او باختم
نگاهم کرد زندگی را به او دادم
ولی بعد ها فهمیدم که فقط نگاهم کرد...
ارزوی من شکفتن گل ارزوهای همه
شکوفا شدن ارزوهای پسرعمو...؟
برای خودم ارزویی ندارم.!؟
| Design By : Night Skin |


