تبليغاتX
زمزمه دل تنگی - روزی به پایان می رسد


زمزمه دل تنگی

تنها شادی زندگی ام این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...

شب است رخصت ستاره نقره می پاشدنه دست گرم دلجویی بر قلبم می ساید،نه رد پایی بر کویر دلم به جای می ماند ،نه صدایی که طنین آن فضای حزن آلود اتاقم را طراوتی دوباره بخشد و نه ترانه ای که ردی از شادی بر لبان فرو بستۀ من جاری کند ،نه عابری نه پیاده ای از کوچه های قلب من گذری کند ،نه چشمانی که یک سبد مهربانی به من هدیه کندو یک نگاه که تمامی خستگی ها را از من بگیرد نه آرامشی که دل تنگی را از من دور سازد و چراغ خانه ام افسوس ان سان که من خواهم خودش تاریک و سرد است ونه امیدی که آینده را برای من بهاری کند ؛

گویا همه می دانند که زمستان فصل من است پس می خواهند آفتاب را از من بگیرند تا درختان امید همواره در سرمای زمستانی بمانند – پرنده ها هرگز به آشیانه ها شان باز نگردند- و از زمین هیچ گلی بیرون نیاید تا ما همچنان در حسرت شقایق های آرزو بمانیم.

این جا چه شده ؟چرا هوای آن مهربانی نمی دهد ،چرا عشق تفسیر نمی شود وچرا لحظات معصو مانۀ عمرما ن را بی هیچ تلاشی به گذشته می سپاریم.

در فکر فرو می روم که دیگر از سادگی کودکی مان خبری نیست و باید باور کنیم باوری تلخ باور اینکه بزرگ شده ایم و غمهای بزرگی داریم.زخمهای دلهای خسته را چه کسی درمان می کند.

باید این روز ها چشمان را بست چون نگاهها فریب انگیز اند پر رنگ و ریا وبین دلها فاصله انداخت زیرا صداقت کالای کمیابی است که به ندرت می توان از حصاری که در اطراف خود کشیده ایم پیدا کرد،دوستی هاکم رنگ و معنای واژه ها گم شده اند گویا سوداگران تو طئه ایی دیگر سر دادند تا بین دلها نقطه بگذارند و من می گویم که آنها سواران باد هستند که کاشانه هر آواره ای را ویران می کنند در این فراموشی ها در این غربت چه کسی به با هم بودن کمی دورتر "با هم ماندن"فکر می کند.

به عقید ۀ پرندۀ محبوسی ؛آسمان لبریز از پروازهای بر باد رفته است و من بر آنم که اگر تسلیم شویم زمستان همیشه اینجا می ماندوهیچ کس بهار را ،آزادگی را زمزمه نمی کند و پائیز هرگز نخواهد آمددیگر برگ هیچ درختی به زمین نخواهد افتاد و پای هیچ رهگذری برگ های بی گناه را زیر خود له نمی کند باران همیشه می بارد و رخوت همه جا را فرا می گیرد کا میابی می رود و یکنواختی روزی همه را به ستوه می اورد.

هیچ ...هیچ باوری در ما نمی آید که آسمان ستاره هایش را دوست داردوهر فصلی در جای خود زیباست و هر روز برای خود نقش خاطره ای دارد که می تواند ما را به شب های مهتابی و روز ها ی آفتابی بر ساند.

سختی ها می توانند شیرین و شادی گاهی می رنجاند و گریه گاهی می تواند تنها آرام بخش دلهای رمیده باشد.

من امروز ملتمسانه تمنا می کنم که بیاموزیم  در  بن بست ؛هم راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموزیم هستی مان را پر از واژه های سبز کنیم و بدانیم که رنگین کمان پاداش همه کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند!

بیایید دست هایمان را پل کنیم و همصدا شویم و بنویسم بر قلبمان که دوست بداریم و بگذاریم که هر کس خودش دوست بدارد.

بیائید همدیگر را باور کنیم و اگر یکی از ما به زمین افتاد دست دیگری را بگیریم.

 بیائید فقط اجازۀ خودمان را داشته باشیم و دیگری را از خود نرنجانیم.

 بیائید یاد بگیریم که پشت تمام درهای بسته دری هست که می تواند ما را به سر منزل نهایی رهنمون کند کافی است که چشمانمان را باز کنیم و بی هیچ چشم داشتی در راه رسیدن به آن گام بر داریم.

 بیائید دل بسته نباشیم تا روزیکه به ایستگاه ابدی زندگی خود رسیدیم دل کندن آسان باشد.

یاد بگیریم مو فقیت تنها در سایۀ بردباری و داشتن عزمی راسخ و اراده ای آهنین است.

 زندگی چه سبز باشد چه سیاه روزی به پایان می رسد تنها چیز یکه پایدار و ابدی است عشق است عشق هرگز نمی میرد حتی اگر آن را با دستان خود خفه کنید.

م.هیوا

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:6 توسط معصومه| |


Design By : Night Skin